اولین روزهای زندگی
پسر عزیزم:سه روزه بودی که حس کردم رنگ چشمات یه کم زرد شده .از اطرافیان که می پرسیدم می گفتند نه حساس شدی آخه تو بیمارستان بهم گفته بودن چون ارهاش خونت با من یکی نیست باید خوب بهت شیر بدم که زردی نگیری. شما هم که یکسره خواب بودی وبه زور هر دوسه ساعت برا شیر خوردن بیدارت می کردیم.خلاصه بابا جون بردنت دکتر ودستگاه درجه ی زردی ات رو 18نشون داده بود .دکتر به بابا جون گفته بود دستگاه رو ببرید خونه و50ساعت نی نی روبذارین تو دستگاه. چه قدر برام سخت بود که بدون لباس تنها با پوشک وچشم بند بذارمت تو دستگاه .اونم تو گرمای اواخر فروردین.
دائم حواسم به دماسنج بود که نکنه بالاتر از 30درجه بره وشما اذیت بشی.
بعد 50ساعت از این که لباس تنت می کنم وکنار خودم می ذارمت خیلی
خوشحال بودم.باباییدوباره بردنت دکتر وایندفعه درجه زردی ات 12 بود ودیگه نیاز به دستگاه نبود خدا می دونه چه قدر خوشحال شدم وخدارو شکر کردم.


اولین روزهای زندگی
